سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

166

طب در دوره صفويه ( فارسى )

يك چنين منعى آن‌قدر غير منطقى و غير علمى بود كه از همان به دو پيدايش با مخالفت شديد اطباء و بيماران مواجه گرديد و مخالفين موفق به جلب حمايت احمد بن حنبل كه يكى از چهار قاضى بزرگ شهر اصفهان و يكى از فقهاى تراز اول دورهء خود محسوب مىگشت شدند و او فتوا داد كه « به نظر وى طبيب محق است كه زن بيمار را معاينه كند و لو اين كه هيچ‌يك از بستگان بيمار حضور نداشته باشد و اگر ضرورت ايجاب كرد حتى مىتواند به عورت او نيز نظر باندازد » . از آنچه رفت مىتوان نتيجه گرفت كه دانشجوى طب دورهء صفويه مجبور بود مجموعهء حجيم و معضلى از مطالب مربوط به تشريح را حفظ بكند و انجام يك چنين كارى با توجه به اين كه امكان تشريح بدن انسان برايش وجود نداشت واقعا مشكل و طاقت‌فرسا بود . عجيب‌تر آن است كه مىبينيم اين دانشجو اغلب اطلاعات خود را به صورت شفاهى كسب مىكرد زيرا براى بسيارى از ايشان امكان دستيابى به كتاب وجود نداشت و ازاين‌رو امتحانات نيز بسيار مشكل و در برخى موارد محال بود و شايد به همين دليل هم باشد كه مىبينيم حكيم محمد به هنگام بحث در اطراف شرايط يك جراح موضوع كالبدشناسى را چندان جدى نمىگيرد . او مىنويسد : « هركس كه مىخواهد به جراحى بپردازد بايد اطلاع كامل از سرتاپاى انسان داشته باشد او نبايد حسود و دروغ‌پرداز باشد چه حرفهء او كارى است بسيار مهم و هنرمندانه كه با گوشت و پوست و استخوان يعنى بريدن ، بخيه زدن به هم ، دوختن ، جا انداختن دررفتگىها و به هم وصل ساختن شكستگىها ، برداشتن غده‌ها و به هم پيوستن عضلا قطع‌شده سر و كار دارد جراح بايد از وضع عروق و داروهائى كه تجويز مىكند نيز اطلاع كامل داشته باشد او بايد بداند كه زخم را چگونه مىتوان التيام بخشيد و يا بايد بفهمد كه جراحت بدن يك آدم تب‌دار و يا در حال اغما تا چه حد پخته و رسيده است چه اغلب اتفاق افتاده است كه در اثر بىاطلاعى طبيب بيمار جان خود را از دست داده است » . در پايان اين فصل شايد بىمناسبت نباشد بگوئيم كه ويليام هاروى رسالهء خود را درباره چگونگى جريان خون در بدن انسان در اواسط سلطنت شاه عباس كبير منتشر ساخت و تا آن موقع در اروپا اطلاعات زيادى دربارهء كالبدشناسى بدن انسان به دست آمده بود و اين امكان وجود داشت كه برخى از اين اطلاعات به دست جراحان ايرانى برسد . يك چنين اطلاعاتى ممكن بود از طريق هريك از اروپائيانى كه به ايران مىآمدند به اين كشور آورده شوند اما از شواهد امر چنين برمىآيد كه حتى يك قدم نيز در اين راه برداشته نشده است درحالىكه دانشمندان ايرانى و اروپائى در بسيارى از مسائل پزشكى پابه‌پاى هم و به موازات هم پيش مىرفتند بدون اين كه از پيشرفت‌هاى يكديگر اطلاعى داشته باشند .